تبلیغات
گذر از معنا - مطالب مرداد 1386
گذر از معنا
 
سه شنبه 30 مرداد 1386 :: نویسنده : کیمیا

می دونی چه آدم هایی تو این دنیا بازنده اند؟

کسانی که فکر کنند همه چیز ثابت  است . اصل تغییر یکی از فریاد های خداست.

و خوب که در ادبیات کهنمان نگاه کنی سراسر زنهار چرخش روزگار و ایام را در کلام  بزرگانمان می بینی

و شاید تنها چیزی که در ساحت ادبیات ثابت  بیابی عشق حقیقی است . گویی ادبیات که جهانیست ،به دور این واژه در  دوران است.

خواستم به عنوان مثال ازمقدمه ی گلستان  سعدی کلامی بیاورم  به یاد تک تک ابیات حافظ افتادم ، خواستم از حافظ بگویم   به یاد مناظره های پروین افتادم،خواستم از مناظره ی  پروین بگویم به یاد شاهنامه افتادم، خواستم از ابیات شاهنامه بگویم  به یاد ایوان مداین خاقانی افتادم...

اما از میان ترجیح دادم کلام رو به حکایتی ختم کنم که سالیانیست لحظه به لحظه همراه خود و در یاد و خاطر دارمش.

درست یادم نمی یاد کی؟ فقط همین قدر می دونم که یکی از معلمانم بود که این حکایت را برایمان  تعریف کرد:

روزی شاه عباس صفوی  به قصد تفرج به دامان طبیعت می رود در این میان خبر می آورند که درویشی از آن جا در حال گذر است دستور می دهد که او را به نزدش ببرند .
 شاه عباس وقتی درویش را می بیند از او می خواهد سخنی ارزشمند به او بگوید.

درویش به شاه می گوید این کلام را همه جا در مقابل دیدگانت قرار ده  ، چه در حال خنده ای ،چه در حال گریه ای و...

بنویس: بگذرد این هم !  





نوع مطلب : دوباره، 
برچسب ها :


چهارشنبه 24 مرداد 1386 :: نویسنده : کیمیا

درست همین چند وقت پیش بود که دستانم کتاب مردی تنها و بزرگ را گشود و دیدگانم بر واژگانی ثابت ماند و

آنگاه کلام را با با خود تکرار کردم...

سه نفر بودیم ، پشت میز سلف دانشکده  نشسته بودیم. آن دو دوستم سخت مشغول صحبت با هم بودند که نگاهشان به من افتاد.

دوست روبه رویی به دوست کنار دستیم گفت: " اینو ببین ! اصلاً یه جای دیگست!

نگاهم را ازش بر نداشتم، گویی اندیشه های جرقه یافته در ذهنم بر من فرمان می دادند که این مال آنهاست!

 ما را بر زبان جاری ساز!

دوستم درست گفت، اینجا نبودم ،جایی بودم که هر سه عزم جزم کرده بودیم و کوله بارمان را بسته بودیم برای رفتن به آنجا!

یقین داشتم که اگر کلام را بر زبان جاری نمی ساختم هرگز باور نمی کردند که این حال  اندوهگین و حزن آوری که بر وجودم برای آنی مستولی شد و آنها را متوجه من کرد به سبب بودن در آن فضا و مکان است!

تعلل نکردم،کتاب را در مقابلشان گذاشتم و آن ها نیز مشتاقانه در پی خواندن آن چند سطر برآمدند:

اینجا ،جای من نیست

بر روی این زمین غریبم

این آسمان سقف خانه ی من نیست

نباید به اینجا می آمدم

اینجا تبعیدگاه من است

چه گناهی مرا به این غربت دور رانده است؟

پوزخندی زدم و گفتم:داریم می ریم تبعیدگاه!   می دانستم که هرگز نمی توانستند در وجودشان تلخی اون مکان و فضا را بچشند !

چرا که خود من تنها زمانی که شمه ای ،آری شمه ای را در مشامم استشمام کردم با تمام خودسازی ها در تمام ارکان وجودم غوغایی فراموش نشدنی به پا شد!

با خود اندیشیدم  پس اگر اکنون نمی توانند درک کنند ، این مکث و سکوتشان چه معنی می دهد. سکوتی خاص و سراسر معنی و  احساس ایجاد شده بود ،این واژگان که اکنون در نظرم برای آنها تهی شده بود  برای آنها مملو از چه معنی شده؟

گویی با احساسی در وجودشان قفل شده دبود!

اندیشه را رها کردم از دوستانم جدا شدم  تا اینکه شب هنگام فرا رسید ومن در آن شب هم باز مثل شب های گذشته  خسته و در مانده از جهل و نادانیم   آن هم در کوران سوالات و اندیشه هایم  سرم را به پنجره ی اتاقم تکیه دادم و جمله ی همیشگی را گفتم:

چرا نمی فهمم؟ امروز هم نفهمیدم ؟ نتوانستم بفهمم!   و بار دیگر زنجیر های احاطه گرم را با تمام وجود تکان دادم و اینبار شهد شیرین سخنی را بر لبانم حس کردم : 

اینجا تبعیدگاه من است! 

به بدن و جسم خاکیم بار دگر نگاه کردم و ادامه دادم:

چه گناهی مرا به این غربت آورده !

اینجا تبعیدگاه من است...

یاد و راه آن مرد همیشه زنده باد

شعر از دفترهای سبز دکتر علی شریعتی 

 





نوع مطلب : دیدگاه، 
برچسب ها :


جمعه 19 مرداد 1386 :: نویسنده : کیمیا

نماز گناهان نمازگزار را همچون باد که برگ های درختان را در پائیز می ریزد

می زداید و او را از بندی که برگردن دارد رها می نماید.

                                                                                                          امام علی(ع)





نوع مطلب : دیدگاه، 
برچسب ها :


سه شنبه 16 مرداد 1386 :: نویسنده : فریبا



شب ادراك مرا از نور دزدید
و صداى بال زخمى صبح نگاه مرا از خواهش جوانه...غمگین شدم

غم میوه ى لذت هاى عادت زده..؛

غم را با تكرار تابش تنهاى ماه از حفظ نوشتم






شب را
وادادمش گشایش دریچه هاى صراحت
نور از پس بى جنبشی ام سایه ى تباه صراحتم گشت..

.
. .

آسمان در جهل تاریك سایه ها گم است








 




نوع مطلب : دیدگاه، 
برچسب ها :


سه شنبه 9 مرداد 1386 :: نویسنده : کیمیا

تا به حال

                به

                     سکوت

                                  خدا

                                           اندیشیده ای؟





نوع مطلب : دیدگاه، 
برچسب ها :


یکشنبه 7 مرداد 1386 :: نویسنده : رها

 

 

تا اطلاع ثانوی اینجانب، تعطیل.

اما سایر دوستان ،خواهند نوشت.





نوع مطلب : دوباره، 
برچسب ها :


جمعه 5 مرداد 1386 :: نویسنده : رها

شاید گفتن این حرفها در اینجا معنایی نداشته باشه و از اونجایی که میدونم پدرم آدرس اینجارو نداره ،تنها برای این، این مطالب رو عنوان میکنم که سعی کنم همیشه به یادشان داشته باشم.

باید اعتراف کنم که توی این ۷ سالی که بر خانواده ی من گذشته ،پدرم ،هر چند که به شدت!! مشغول کارهایش هست و خیلی کم او را میبینیم و اکثر اوقاتی که در خانه است ،خسته است و همیشه هم به خاطر این مساله ،معترض هستیم ،برایمان هم مادر بوده و هم پدر و هم یک دوست فوق العاده که هر وقت مشکلی برایم پیش آمده مثل یک دوست هم سن خودم روبروم نشسته و با هم راحت صحبت کردیم و هیچ وقت ترس این را نداشتم که دست گلهایی که به آب داده ام را برایش تعریف کنم تا حدی که در مواقع ناراحتی ،تنها صحبت کردن با او ،میتواند به من آرامش دهد بدون نگرانی از این که بعدا چه قضاوتی در باره من خواهد کرد.هر چند که اختلاف سلیقه هم داریم ،اما سعی نکرد عقیده ای را بر من تحمیل کند و با صحبت کردن به نتیجه میرسیم.و با اعتمادی که به من کرد ،اعتماد به نفس را در من بوجود آورد و علیرغم جو دور و برم نگذاشت تا یک زن سنتی بار بیایم و مسائل دیگر که جای گفتن ندارد.

هر چند که میدانم زندگی سختی داشته ،نتوانسته ام باری از روی دوشش بر دارم و تنها امیدوارم که بتوانم روزی فرزند خوبی برایش بشوم.





نوع مطلب : دوباره، 
برچسب ها :


سه شنبه 2 مرداد 1386 :: نویسنده : رها

این چند روزه ،کمی مشغول « اتاق تکانی » بودم تا وسایلی که مدت هاست از آنها استفاده نمی کنم را از اتاق به انباری منتقل کنم تا شاید کمی ! فضای اتاق ،باز شود.در این میان به دفتر و کتابهای دوران دبستانم برخورد کردم و ساعتی ،مشغول نگاه کردنشان شدم.در میان دفترها ،دفتر های نقاشی برایم خیلی جذاب بودند و یاد آور فضای کودکی.دفتری را دیدم که رویش نوشته شده بود «انشاء». بازش کردم و مشغول خواندش شدم و تمام مدت لبخندی بر روی لبانم بود که از نثری که سعی میکرد خودش را بزرگ نشان بدهد اما درون مایه ای کودکانه داشت نشات میگرفت،که برخوردم به انشائی با موضوعی عجیب؛ « ویدئو خطرناکتر است یا بمب اتم» ! از تعجب شاخ در آوردم که قرار بوده یک بچه ی ۱۰-۱۱ ساله این مساله را تشریح کنه!!!قاعدتا باتوجه به این مساله که در آن زمان ویدئو یک وسیله ی ممنوعه بوده و داشتنش جرمی بود که سروکارش به کمیته ختم میشد،قطعا جواب سوال از پیش تعیین شده بوده و تنها حقنه کردن یک نوع تفکر و رسوخ آن به ذهن از دوران طفولیت،هدف ایندست موضوعات برای انشاء بوده.اما خوب بعد از گذشت این همه سال و تغییر خیلی از مسائل و ارزشها ،برایم جالب است بدانم این روزها ،چه موضوعاتی از این دست برای انشاء طرح میشوند که از پیش شکست نخورده باشند،شاید هم این بد نباشد « برخورد با زنان بدحجاب ،واجب است یا مستحب ؟ » 





نوع مطلب : دوباره، 
برچسب ها :




 
درباره وبلاگ

الهی روا مدار که پنهان ما از پیدای ما ناستوده تر باشد..............


____________________________________________________________________________

************
***************************

*****اگر رمز مطالب را خواستید، در قسمت تماس با مدیر، برایم پیام بگذارید تا برایتان بفرستم. ******

مدیر وبلاگ : رها

آرشیو وبلاگ
پیوندهای روزانه
آمار وبلاگ
کل بازدید :
بازدید امروز :
بازدید دیروز :
بازدید این ماه :
بازدید ماه قبل :
تعداد نویسندگان :
تعداد کل پست ها :
آخرین بازدید :
آخرین بروز رسانی :